يكي از بحث هاي مهم در فلسفه علم اين است كه آيا علم به چيزي جدا از آن است يا همراه با آن؟
به نظر من علم به يك چيز بحثي جداي از ماهيت آن چيز است چون مقصد علم انسان است و علمي كه
انسان ها از اشيا بدست مي آورند با يك ديگر متفاوت است و اين تفاوت بيانگر تفاوت نحوه ادراك انسان
هاست و همين مسئله روشن مي كند علم به يك چيز جداي از آن و همراه و پيوسته با ذهن و ادراك
انسان از آن چيز است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:40  توسط پیام آور آزادی
|
مباني حكومت آرماني در نظر من به اختصار به شكل زير است :
1- تفكيك قوا
2- سكولاريسم
3- حقوق بشر
4- اقتصاد كاپيتاليستي
5- مجلس قانونگذاري به عنوان بالاترين نهاد حكومتي شامل 200 نماينده شامل 100 نماينده از طرف
مردم بطور منتخب و 100 نماينده منتصب از سوي سنديكاها، دولت، قوه قضاييه، ارتش و ... (تلفيق
مجلس عوام و مجلس سنا)
6- قوه ي قضاييه به عنوان دومين نهاد پر اهميت حكومتي كه رئيس آن از سوي وكلا و قضات انتخاب شود
7- دولتي محدود كه تنها كارگزار قوانين مصوبه ي مجلس باشد و تنها وظيفه ي اقتصادي آن اخذ ماليات و
اعطاي بهداشت رايگان به مردم
8- آموزش خصوصي رايگان بطوري كه مديريت مدارس خصوصي باشد اما دولت تأمين كننده ي بودجه ي
موردنياز مدارس باشد
9- ارج نهادن به علوم انساني به عنوان مهم ترين عامل توسعه
و ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:38  توسط پیام آور آزادی
|
امور واقعي جهان هستي از جمله مباحث مهمي بوده است كه فلاسفه كم تر به آن پرداخته اند. در طول
تاريخ، فيلسوف ها صرفاً به دنبال كشف حقيقت بوده اند، در صورتي كه بدون دستيابي به واقعيت كشف
حقيقت ممكن نيست (تازه اگر حقيقتي وجودداشته باشد).اما اين قضيه شامل حال يك دسته از فلاسفه
نمي شود: فلاسفه آمريكايي پراگماتيست (مثل ويليام جيمز و جان ديويي). اين حكما فلسفه را به مكان
اصلي خود، يعني اجتماع تحويل دادند. به ديگر سخن، آنها فلسفه را به خدمت جامعه گماردند. نمونه ي
اين ادعا نظام فلسفي جان ديويي كه موجب تحول و پيشرفت چشمگير سيستم آموزشي آمريكا شد.
البته اصل نظريه ي پراگماتيسم جاي بحث دارد اما فلاسفه آمريكايي در مجموع كار مثبتي را در جهت
رشد فلسفه انجام دادند. اين رأي در مورد نويسندگان و اديبان آمريكايي نيز صدق مي كند. آنها به جاي
اينكه از ادبيات به عنوان تسكين دهنده ي دردها و عقده هاي كودكي خود استفاده كنند (مانند اديبان
رمانتيك) از آن براي تسكين دردها و عقده هاي جامعه و به هوش آوردن سياستمداران استفاده كردند.
اين مسئله در نوشته هاي جان اشتاين بك، جان گريشام و ... نمايان است. تنها عيب اين
آثار اين است كه پس از گذشت زمان و حل شدن مشكل اجتماعي، به فراموشي سپرده مي شوند.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:29  توسط پیام آور آزادی
|
در وضع طبيعي ، بر خلاف گفته توماس هابز ، قاعده ي زندگي انسان ها بر دوستي ، محبت و اصول
اشتراكي بنا بوده و پس از اجتماعي شدن ، انسان اصول زندگي اش را براي كسب منزلت هاي
اجتماعي (احترام ،قدرت ، ثروت) بر اصل رقابت و برتري استوار مي كند كه البته اصلي است مثبت و
سازنده و سبب پيشرفت علم و تمدن . اما اصول اخلاقي كه لازمه پيشرفت انسان در محدوده شخصي و
محدوده عمومي مي باشد چيست ؟ در محدوده شخصي سه اصل وفاداري ، مهرباني ، صداقت و در
محدوده ي عمومي چهار اصل شجاعت ، ذكاوت ، بردباري و انظباط لازمه ي پيشرفت نوع بشر است .
حال سرانجام نوع بشر كجاست ؟
به نظر من جهان به جايي خواهد رسيد كه دين ، فلسفه و ... به كلي نابود خواهد شد و علم محض جاي
آن را خواهد گرفت .
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:48  توسط پیام آور آزادی
|
انسان در سير معنا بخشيدن به خودش ، زندگي اش و جهانش نيازمند كسب علم است . حال اين علم
از چه راهي كسب مي شود :
1) در مرحله ي اول، براي آنكه چيزي را علم بخوانيم يا به چيزي علم پيدا كنيم بايد آن را با حواس خود
تجربه كنيم ، به ديگر سخن بايد آن چيز از فيلتر تجربه انسان بگذرد و چيزي كه از اين فيلتر عبور نكند علم
محسوب نمي شود (مانند مباحث متافيزيكي)
2) در مرحله ي دوم ، تجربه يا تجربيات ما بايد مورد تعقل واقع شود . اما تعقل يعني چه؟ تعقل يعني
يادآوري و بازخواني تصورات (به معنايي كه ديويد هيوم استفاد مي كرد ) و تطبيق آن با موضوع . در
هنگام تعقل دو حالت پيش مي آيد : يا براي موضوع تصوري پيدا مي كنيم يا نه . در حالت اول موضوع و
تصور ما هر دو ساده هستند اما در حالت دوم بايد با استفاده از چند تصور ، تصوري مركب پديد آوريم كه با
موضوع منطبق باشد .
3) تمامي خواص اوليه و ثانويه موضوع را (به معنايي كه لاك استفاد مي كرد) بررسي مي كنيم .
4) تا حد امكان نظرات و احساسات اهل فن را در مورد خواص ثانويه ي موضوع جويا شويم .
5) نظرات به دست آمده را تجزيه و تحليل مي كنيم .
6) (اين مرحله مخصوص علوم اجتماعي است) نتايج به دست آمده را با واقعيت هاي اجتماع كنار هم قرار
مي دهيم ، اگر منطبق بود از آن استفاده مي كنيم ، اگر نبود جايز نيست آن را تطبيق و تغيير دهيم چرا
كه از حالت علمي آن خارج مي شود (مگر در مواقع ضروري).
درمورد قانون عليت ، مصلحت بر آن است كه آن را بپذيريم و قواعد علمي را بر روي آن بنا كنيم ، وليكن
خود قانون عليت بحثي قابل اثبات نيست (به دلايلي كه هيوم ارائه داده است).
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:47  توسط پیام آور آزادی
|
درمورد غايتمندي جهان بايد بگويم كه جهان «في نفسه» غايت نيست (حداقل نزد انسان) يعني به
خودي خود هدفمند نيست . و اين انسان است كه با تلاش آزادانه ي خود به جهان ، زندگي و خودش
معنا و غايت مي بخشد و هيچ جبري بر سر راه او قرار ندارد مگر جبر طبيعي كه آن هم توسط علم انسان
قابل مهار است . تنها جبر غيرقابل گريز كه انسان با آن روبرو مي باشد برخورداري از اصل خداداد آزادي و
اختيار است ، كه البته جبري است مثبت و واجب الوجود (البته وجود واجب آزادي وابسته به واجب الوجود
و واجب الوجوب ديگري است به نام خدا)
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:45  توسط پیام آور آزادی
|
تماماً مادي و يا تماماً روحي و ذهني فرض كردن جهان هستي كاري بس بيهوده و غلط است . چرا كه در
هر دو حالت – چه حالت مكانيكي محض ، چه ذهني محض – جهان را به سوي سيري جبري مي برد كه
با اصل حياتي آزادي كه لازمه ي بودن است در تناقض است .اما جايي كه ما در آن زندگي مي كنيم ،
يعني كره ي زمين صرفاً ماده است اما سير مكانيكي ندارد ، بلكه همه ي اجزاي آن – به خصوص انسان
ها – مانند روباتي هوشمند هستند كه آزادانه عمل مي كنند . اما انسان روح نيز دارد و آن در عالمي
ديگر است (عالم زر)؛ البته منظور من از روح همان مُثُل افلاطوني است و ماده آنست كه با يكي از حواس
ما به تجربه درآيد .
حال رابطه ي روح ماده چگونه است ؟ جواب اينست : هيچ گونه . هيچ رابطه اي بين ماده و روح آن
وجود ندارد . اين ها هم كه مثلاً گفته مي شود چيزي به من الهام شد يا ... فقط حالتي است كه در مغز
پديد مي آيد و ما آن را ادراك مي كنيم . همينطور درمورد تفكر ؛ انديشيدن صرفاً حركتي است سلولي در
مغز . اگر اينطور نبود تحقيقات علمي ثابت نمي كرد كه مثلاً نوشيدن الكل به حد افراط توانايي تفكر را
زايل مي كند ، علت اين زايل شدن چيست ؟ مسلماً زايل شدن سلول هاي مغر توسط الكل است . چون
بديهي است كه كه شراب تأثيرش بر روي ماده است نه روح .همچنين است درمورد توهم ؛ اين هم
حالتي است كه در مغز پديد مي آيد و توسط عصب ها به قوه ي باصره ارسال مي شوند و همينطور در
مورد سير و سلوك عرفا و ...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:44  توسط پیام آور آزادی
|
افراد عقايد متفاوت اما مطالبات و
آرزوهاي مادي نسبتاً يكساني دارند ، مانند كسب ثروت ( البته
متناسب با مطالبات معنوي استثناء هم وجود دارد . ) / راه
هايي كه افراد براي رسيدن به مطالبات مادي
خود انتخاب مي كنند متفاوت است . / اين تفاوت راه ها نه
تنها آسيبي به جامعه نمي رسانند بلكه
موجب افزايش رقابت اجتماعي شده و هنگامي كه اين
رقابت با كنترل بسيار محدود دولت آميخته شود
موجب رشد و تعالي مادي جامعه مي گردد و مسلماً رشد مادي
، رشد معنوي را نيز در پي دارد .
البته اين تئوري با فايده گرايي نوع دوستانه ( altruist
Utilitarianism )متفاوت است ؛ در اين شاخه ي
فايده گرايي ، انسان بايد از برخي خواسته هاي فردي خود به خاطر هم
نوعانش و جامعه دست بكشد
ولي در فايده گرايي فرد به جمع نياز نيست فرد مطالبات خود
را بكاهد ، بلكه مطالبات او در راستاي
مطالبات جامعه و هم نوعان قرار دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:30  توسط پیام آور آزادی
|